تبليغاتX
هزارتوی متون
هزارتوی متون
...ترديد، بخشي از هويت انسان است. تنها با گذشتن از ميان ترديد است كه مي توان به حقيقت رسيد. 
قالب وبلاگ

من زنم چکیده عشق ، مهر ، لطف آفریدگار
گاه ... تن داده به تمام سختی روزگار
من ضعیفه نیستم ، ای قوی ترین آفریده ، ای همدم
تمام قدرتم در نگاهم نهفته .......
همه در قلبم ... همیشه پا به پای تو
... در تمام دردسرهای دنیای
پر از سکوت شدم ..... پر از قناعت شدم ... پر از همراهی
بودنم اگر به چشم تو نمی آید
برای چند لحظه حذف کن مرا از دنیایت
ببین بدون من ، چگونه گرم می شود زندگیت ؟؟؟

[ یکشنبه 1391/02/24 ] [ 9:23 ] [ فریبا ] [ ]
مغز متفکرترین انسان ها را ، گلوله نادان ترین آدم ها می شکافد!

 

[ چهارشنبه 1391/02/13 ] [ 10:19 ] [ فریبا ] [ ]

ازدست دادن کسی که دوستش داریم خیلی دشوار است

اما اکنون به این نتیجه رسیده ام

که کسی، کسی را از دست نمیدهد زیرا مالک آن نیست

و این یعنی آزادی داشتن بهترینهای دنیا
بدون آنکه صاحبشان باشی...
دكتر علی شریعتی

[ پنجشنبه 1390/12/11 ] [ 11:24 ] [ فریبا ] [ ]

Fichier:Frühling blühender Kirschenbaum.jpg

سالی
نوروز
بی‌چلچله بی‌بنفشه می‌آید،

‌جنبش ِ سرد ِ برگ ِ نارنج بر آب
بی گردش ِ مُرغانه‌ی رنگین بر آینه
سالی
نوروز
بی‌گندم ِ سبز و سفره می‌آید،
بی‌پیغام ِ خموش ِ ماهی از تُنگ ِ بلور
بی‌رقص ِ عفیف ِ شعله در مردنگی.
سالی
نوروز
همراه به درکوبی مردانی
سنگینی‌ بار ِ سال‌هاشان بر دوش:
تا لاله‌ی سوخته به یاد آرد باز
نام ِ ممنوع‌اش را
وتاقچه گناه
دیگربار
با احساس ِ کتاب‌های ممنوع
تقدیس شود.
در معبر ِ قتل ِ عام
شمع‌های خاطره افروخته خواهد شد.
دروازه‌های بسته
به ناگاه
فراز خواهدشد
دستان اشتیاق از دریچه ها دراز خواهد شد
لبان فراموشی به خنده باز خواهدشد
وبهار
درمعبری از غریو
تاشهر
خسته
پیش باز خواهدشد
سالی
آری
بی گاهان
نوروز
چنین آغاز خواهدشد...
احمد شاملو

 

[ سه شنبه 1390/12/09 ] [ 11:27 ] [ فریبا ] [ ]

 مارکس در جوانی خود گفت: " نقد مذهب اساس هر نقد ديگر است". به اين معنی که مذهب نوعی شناخت خيالی از جهان است. اين خيا ل دو منشا دارد: ضعف انسان در مقابل طبيعت و آشفتگی روابط اجتماعی، ترس از طبيعت يا بی توجهی به آن، ناتوانی در تحليل روابط اجتماعی يا ناديده پنداشتن آنها، انسان را بر آن داشت تا با آفريدن تصورات خيا لی سعی کند نيازهايش را در جامعه بر اورده و آنها را وقف اين حقيقت موهوم کند و در پيشگاه آفريده های خويش زانو بزند. ريشه ی اين آفرينش در نيا ز عملی انسان برای يافتن سمت و سوی خويش – كه به نوبه اي از شرايط تنازع بقا ناشی می شود – نهفته است. (تروتسکی)

یاداشت : برای آنچه که فراموش شدنی است :

بگذار فراموش شود

بگذار فراموش شود!
همانگونه که گلی فراموش شده است

همچون آتشی از یاد رفته
که روزی نغمه ی طلائی می خواند.
بگذار همیشه و هرگز فراموش شده باشد!
زمان مهربان است،
او ما را پیر و فرسوده خواهد کرد.

اگر کسی پرسید
بگو که فراموش شده بود
بسیار وَ بسیار دور،
همانند ِ گلی،
همانند ِ آتشی،
همانند ِ پله ای خاموش،
در فراموشی ِ مدیدی از برف.

سارا تیس دیل-ترجمه م.عمادی

[ پنجشنبه 1389/08/27 ] [ 12:22 ] [ فریبا ] [ ]

در میدان های سکوت

 آدم های بی دفاعی را

 دار می زدند

و دارها و آدم های آویخته شان

در گاهواره ی مرگ

چون درختی را می نمودند

که در انبوهی از سیاهی مات فرورفته

 و در بهاری جاویدان زندگانی می کنند

 و سکوهای افتخار

 خالی از هر نفر

در لحظه های کور

نگاهی سرگردان بود

 و عابری که پیامی داشت

 و به سوی میدان سکوت می شتافت

 خود نیز

 درختی خزان زده شد

 و شاخه هایش را

 میوه های سیاه غربت پوشانید

و چندین لاشخوار

 از چوبه های خشک دور دست

 پرواز کردند

 و بر کرسی رنگین نگهبانان نشستند

 و این نیز خود نمایش را پایان نداد.

[ جمعه 1389/07/23 ] [ 13:19 ] [ فریبا ] [ ]

چقدر خوب است وجود افرادی که  که احساساتمان را درک می کنند ، افرادی که حتی سکوت مان را ، مثل زبان گل ها ، رنگ ها و یا یک تابلوی نقاشی  می خوانند و می فهمند...وقتی در کنارشان هستی  می توانی به راحتی فراموش کنی، می توانی خودت باشی... چه لذت عمیقی در خود نهفته دارند روزی هایی که نسیم خنک عواطف و مواهب بر قلبمان می وزد و شور زندگی  را دیوانه وار فریاد می زنیم... چه فراموش  نا شدنی اند لحظه هایی که نه مکان و نه زمان معنایی ندارند و می توان  هر نقشی را بر رویاهامان تصور  کنیم ...

[ دوشنبه 1389/07/05 ] [ 23:52 ] [ فریبا ] [ ]

...لبخند زن در دو جا آسماني و فرشته مانند است: يكي، هنگامي كه براي اولين بار با لبخند به معشوق خود مي گويد دوستت دارم و ديگر، هنگامي كه براي اولين بار به روي نوزادش لبخند مي زند...

ویکتور هوگو 

[ شنبه 1389/06/27 ] [ 22:38 ] [ فریبا ] [ ]

یاداشت : یکی از بهترین رمان های تاریخی که در مورد مشروطه ایران  نوشته شده است  و چهره جالبی از آن را به تصویر می کشد. راوی یک سوسیال دموکرات قفقازی است که در راه سفر به تبریز با نینا که دختری روسی است  اشنا می شود . نینا در تبریز به مجاهدین انقلاب کمک های بسیاری می کند  و تحت تاثیر حوادثی که در تبریز رخ می دهد ونیز عشقی که نسبت به راوی در دلش  زنده می شود زندگی جدیدی را آغاز می کند . بدین گونه ما از نزدیک  به صورت جذابی شاهد عینی جریان انقلاب مشروطه، بزرگترین انقلاب قرن گذشته ایران می شویم .  نویسنده آذری این رمان خود از مبارزین آن دوران  بوده و بسیاری عقیده دارند که  این اثر برگرفته از زندگی خود اوست...

 ***

نینا گفت : متاسفانه نتیجه این همه تلاش ،بزودی  زیر پای قزاقان روسی لگد کوب شده و از بین خواهد رفت.

- هیچ چیز از بین نخواهد رفت. پس از یک خاموشی گذرا، بار دیگر آتش انقلاب به حالت گسترده تر، رفیع تر و مستقل تر شعله ور خواهد شد.

_ آن روز را من نخواهم دید!

_چرا؟

_چون نمی خواهم در ایران بمانم.

_چرا؟

_برای چه بمانم؟به خاطر کی بمانم؟ بمانم تا خفه شدن انقلاب را به چشم خود ببینم؟ بمانم تا برای به دار آویختگان عزا بگیرم؟ شاهد خوار و ذلیل و اسیر شدن رهبران انقلاب باشم؟ اگر انقلاب نباشد من هم نخواهم بود، بخصوص تو هم در اینجاماندگار نیستی.

_پس دختر جان ، دوباره بر می گردی به همان دنیای گذشته ات ؟

_نه! این آسان نیست! آنجا خیلی دور است.من دیگر در دنیایی تازه با علایق و احساسات تازه تری زندگی می کنم که خود تو هم قسمت بزرگی از علایق تازه مرا تشکیل می دهی، وآنگهی من به زندگی توام با مبارزه دلبستگی پیدا کرده ام.

_باشد !همیشه می توان مبارزه کرد.

_ولی فراموش نکن که روحیه مبارزه جویی را در وجود من ، تو بیدار کردی و مرا به زندگی پرشور توام با مبارزه و لذت های آن ، تو آشنا ساختی. و راههای ان را تو به من نشان دادی. آشنایی ما یک آشنایی ساده نبود.در اثر آشنایی با تو بود که من به این مبارزه پرشور-مبارزه مرگ و زندگی- لبخند زنان روی آوردم و در مواجهه با خطر مرگ نهراسیدم، خودم را نباختم و حتی از کار و فعالیت خود لذت هم بردم. باعث و بانی همه اینها تو هستی.

_امیدوارم که باز هم همدیگر را ببینیم، و اگر عمری باشد دوباره با هم باشیم و خاطره های شیرین زندگی امان را در زیر اسمان مه آلود تبریز دوباره تجدید کنیم.

بعد از این صحبتها ، نینا نتوانست  احساسات درونی خود را مهار کند و از شدت هیجان و تاثر به اتاق خود دوید. من هم می بایستی به شورای جنگی انقلاب می رفتم.

 

[ دوشنبه 1389/06/15 ] [ 0:33 ] [ فریبا ] [ ]

 

هر روز صبح  تکرار یک فرمول تکراری ... یک برنامه روتین که گاهی آزار دهنده می شود... ...بیدار شدن و به دنبال رویاها رفتن و شب خواب رویا ها را دیدن! این حقیقت ساده زندگی من  است . یک انتخاب  . پس بیدار می شوم  و...

 

[ پنجشنبه 1389/06/04 ] [ 0:56 ] [ فریبا ] [ ]

اى الهه عشق

آه ... اى الهه عشق

مادرِ زمين

خالقِ هستى

بنگر چه رفت بر تو

چگونه قلب تو و طپش هاى گرم آن

پامال قدرت و حرصِ داشتن شد.

چگونه گنجينه هاى لطيف عشق تو

اسير حرصِ مالكيت مرد شد.

اكنون چو برده اى صبور

بر حال زار خود بگریى

و با اشک هايت

دريايي از خشم را

بر غاصبان شوكت گذشته ات

روانه كن

من در انتظار دوباره آمدنت هستم.

سیامک. ستوده 

 

[ یکشنبه 1389/05/31 ] [ 0:32 ] [ فریبا ] [ ]

 

 فصل 4 : اندیشه های هیتلر و ریشه های رایش سوم

...اینکه نازی ها نیچه را از آن خود می دانستند و او را از مبتکران (( جهان بینی))weltanschung نازی می شناختند، تا اندازه ای بی سبب نبود. مگر نه آن بود که نیچه فیلسوف ، با شیواترین کلمات قصار، علیه دموکراسی وپارلمانها ،چون تندر بخروش آمده و میل به قدرت را تبلیغ کرده وجنگ را ستوده و ظهور نژاد برتر و(( ابرمرد)) را اعلام کرده بود؟ یک نازی می توانست با غرور و مباهات تقریبا درباره هر موضوعی که به تصویر گنجد کلام نیچه را نقل کند و چنین نیز با غرور می کرد.او درباره مسیحیت گفته بود که (( مسیحیت لغتی بزرگ، ضلالتی عظیم و سخت ریشه دار است... من آنرا لکه ننگ ابدی بشر می نامم...این مسیحیت چیزی جز تعالیم ویژه سوسیالیست ها نیست.)) درباره دولت، قدرت و جهان جنگل آسای انسانها گفته بود که (( جامعه هرگز فضیلت را جز وسیله دست یافتن به توانایی و قدرت و نظم ، چیز دیگری نشناخته است. دولت یک سازمان مخالف اخلاق است و وظیفه آن برانگیختن شور جنگ و غلبه و انتقام در مردم است... جامعه حق ندارد تنها به خاطر خود بر جا باشد، بلکه باید فقط به عنوان زیر بنا و چوب بستی باشد که افراد نژاد برگزیده آفریدگان، به یاری آن، وظایف عالیه خویش را انجام دهد...چیزی به نام حق زندگی، حق کار،حق سعادت و شادکامی وجود ندارد. در این زمینه انسان با پست ترین کرم ها تفاوتی ندارد.)) و آنگاه نیچه (( ابرمرد)) را به عنوان جانور شکاری می ستاید و می گوید که  (( او وحشی با شکوه زرین موی چشم زاغ سپید پوستی است که برای به چنگ آوردن غنیمت و ظفر آزمندانه و خشم آگین به پا خواسته است...سرانجام باید از پیشگویی نیچه سخن گفت.او در این باره گفتگو می کند که گروه نخبه ای ظهور خواهد کرد و فرمانروای جهان خواهد شد و از میان آنان (( ابرمرد)) پدید خواهد آمد.نیچه در کتاب (( اراده معطوف به قدرت)) بانگ بر می دارد که (( نژادی دلیر و فرمان روا اندک اندک پدید می آید...هدف ما ارزیابی مجدد ارزش ها به خاطر مرد نیرومند و ویژه ای باشد که واجد هوش و خرد و اراده عالیست...)) چنین یاوه هایی که گوینده آن در زمره اصیل ترین متفکران آلمان بود، در مغز آشفته هیتلر زمینه مساعدی برای پذیرش و قبول یافت.به هر حال هیتلر نه تنها افکار نیچه را به کار بست، بلکه از تمایل تند فیلسوف به مبالغه ناهنجار نیز استفاده کرد و غالبا حتی از کلمات او برای مقاصد خود سود جست...اینکه هیتلر در پایان کار خود را همان ابر مردی می دانست که نیچه پیشگویی کرده بود، نکته ایست که در آن نمی توان تردید کرد.

 

پانوشت از کتاب : نیچه که هیچ گاه زن نداشت، برای زنان مقام اجتماعی کاملا پستی قائل بود- همچنانکه نازی ها قائل بودند. نازی ها فرمان داده بودند که جای زنان در آشپزخانه و نقش بزرگ ایشان در زندگانی زائیدن اطفال به عنوان جنگجویان آلمانی است. نیچه عقیده خود را چنین بیان کرده است : ((مرد باید برای جنگ تربیت شود و زن برای تولید جنگجو.بقیه کارها احمقانه است.)) در چنین گفت زرتشت از این نیز فراتر رفته وگفته است که : (( نزد زنان می روی ؟ تازیانه را فراموش نکن!)) برتراند راسل در پاسخ نیچه به طنز گفته است که (( از هر ده زن نه تن آنها تازیانه را از دست نیچه می گرفتند و او چون این موضوع را می دانست به همین دلیل از زنها دوری می کرد...))

عکس تاریخی :نیچه- پاول- سالومه - تازیانه !!! 

[ دوشنبه 1389/05/18 ] [ 21:43 ] [ فریبا ] [ ]

ماه،غمناک

راه،نمناک

ماهی قرمز افتاده بر خاک

سیاوش کسرایی

[ شنبه 1389/05/09 ] [ 19:56 ] [ فریبا ] [ ]

به خاطر یک قرار داد مهم مجبور شدم چند ساعتی  بیشتر در شرکت بمانم! وقتی تلفن زنگ زد سکوت دلچسب شرکت هم شکسته شد! ... باید جواب می دادم شاید مربوط به طرف قرار داد باشد... با شنیدن صدای ( کاف)  بعد از مدت ها شوکه شدم ...  خوشحال بودم که وجودی در آنسوی مرزها در آن ساعت به یاد من بوده است  ... یاد ایامی افتادم که (قصر) می خواندم...

امشب احساسم به همه چیز خنثی است! ... کاپیتال مارکس  را بخوانم یا  رایش سوم!!! یا اصلا  بهتر است به (کاف) فکر کنم!!! اوه هیچ کدام... یک نوشیدنی سرد بهترین گزینه است !

inukshuk-solitude-w.jpg (37726 bytes)

[ دوشنبه 1389/04/28 ] [ 23:16 ] [ فریبا ] [ ]

آشفتگی من از آن نیست که به من دروغ گفته ای! از این آشفته ام که دیگر نمی توانم تو را باور داشته باشم!

(فردریک نیچه)

 

[ سه شنبه 1389/04/15 ] [ 8:40 ] [ فریبا ] [ ]

... بر خلاف سنت علمی در غرب که باعث حاکم شدن نوعی تفکر نقادی بر حوزه های فکری ان در علوم انسانی شده است، در ایران بر عکس، در حوزه های سیاسی، اجتماعی  وفکری ، دیدی غیر نقادی  حاکم است که  آرا را در یک قالب (( همه یا هیچ )) در می آورد. نه در مقطعی که غرب اسوه و سمبل بود کسی بنیان های  نظری و فکری آنرا نقد می  نمود و نه در مقطع بعدی که غرب سکه یک پول شد ، کسی به گونه ای جدی به دنبال نقد نظری غرب بر امد. بر خلاف سیر جریان اندیشه غرب که همواره با دیدی انتقادی به خود می نگرد، در ایران هر اندیشه ای که وارد شد و رواج یافت هرگز در بوته نقادی قرار نگرفت ، بلکه یا به شدت از یک اندیشه طرفداری می شود و یا بر عکس در مظان انکار مطلق قرار می گیرد. نه تنها با آرای غربی برخوردی انتقادی نشد، بلکه مارکسیزم نیز چنین سرنوشتی پیدا نمود ، یا به گونه ای مطلق خدشه ناپذیر و بی چون و چرا مورد پذیرش قرار گرفت و یا برعکس ، به کل انکار و مردود اعلام شد. نه آنان که به گونه ای مطلق آنرا پذیرفتند هرگز با ادبیات نقادی تفکر مارکسیستی در غرب آشنا شدند و نه آنان که بدون چون و چرا آنرا رد نمودند هرگز زحمت مطالعه و بررسی علمی مارکسیزم را به خود دادند. به سخن دیگر، طرفداران  غرب همان قدر آنرا نمی شناسند که مخالفین امروزی غرب...

 

[ یکشنبه 1389/04/06 ] [ 21:48 ] [ فریبا ] [ ]

L’histoire des ours panda

racontée par un saxophoniste

qui a une petite amie à Francfort de Matéï Visniec

یاداشت :  

بعد از نمایشنامه ( در –بسته) اثر ژان پل سارتر، این بهترین نمایشنامه ای بود که در یک اتاق در بسته و تنها با دو پرسوناژ زن و مرد  خواندم! داستانی که مرگ  و  عشق را شاعرانه وزیبا به تصویر می کشد! و برخلاف داستان سارتر مرد با حضور زن به سوی کمال می رود  ... آنها در تمام مدت با هم دیالوگ دارند چرا که تنها چیزی ست که قرار است تعادل آنها را برای جلوگیری از سقوط به بی محتوایی زندگی حفظ کند ( مردی که هر شب در یک کافه ساکسوفون می زند، صبح ، هنگام بیدار شدن زنی ناشناس را در تخت خواب خود می بیند... زنی که راز وجود خود در زندگی او را  هرگز افشا نمی کند.خواننده نمی داند او مرگ است ، سرنوشت است یا عشق؟ آنها قرار می گذارند تا 9 شب را، برای شناخت  بیشتر با هم بگذرانند... بازی شروع می شود. و شاید برای همیشه طول بکشد... برایم جالب بود که مرد در زندگی دوم خود  دوست دارد خرس پاندایی باشد در شهر فرانکفورت! تا زندگی را در پشت میله های قفس باغ وحش بگذراند!!!...و زن به دیدن او برود...)

زن- داری خواب می بینی؟

مرد-خواب می بینم که باهام حرف می زنی.

زن- صدام رو می شنوی؟

مرد-خواب می بینم که صدات رو می شنوم.

زن-می ترسی؟

مرد- آره

زن-از چی می ترسی؟

مرد- از اینکه یک کسی بیاد ما رو بیدار کنه.

زن- منم تو خوابتم؟

مرد- آره

زن- می تونی من رو لمس کنی؟

مرد- احتیاج ندارم لمست کنم چون ما هر دوتایی داریم یک خواب می بینیم.

زن- می توانی واسمه م تعریفش کنی؟

مرد- هنوز یک کم گنگه. ولی به نظرم می آد که کم کماز خودمون جدا می شیم.

زن-یعنی از بدن مون؟

مرد- آره. داریم یواش یواش رهاشون می کنیم.

زن-تو می تونی بدنامون رو ببینی؟

مرد-اره، تو بغل هم خوابیدن.خیلیم کیف می کنن.

زن-خب.پس حالا به حرفام گوش کن. فکر می کنی ما هنوز به بدنامون احتیاج داریم؟

مرد- فکر نمی کنم.

زن- اونا چی؟ بدنامون از رفتن ما ناراحتن؟

مرد-فکر نمی کنم.

زن- حس می کنی که داریم از زمان حالمون دور می شیم؟

مرد-آره.

زن- از ذهن مون؟

مرد-آره


ادامه مطلب
[ جمعه 1389/03/28 ] [ 18:0 ] [ فریبا ] [ ]

...هگل زمینه پیدایش تفاوت شرق و غرب را در نوع رابطه دین و دولت می داند... به نظر هگل انسان در غرب به خود آگاهی رسیده و به فرد تبدیل شده است. یکی از مهمترین نشانه های این فرد گرایی این است که در اروپا میان قوانین و نهادهای اجتماعی و خصوصی یعنی اعتقادات، خودآگاهی و تفکرات فرق گذاشته می شود. در شرق آنچه مربوط به بخش خصوصی یا درونی است در بخش اجتماعی محو شده است. مسائل خصوصی و اجتماعی یکی شده است .در شرق اخلاقیات توسط قانون مطرح می شود و خواسته های انسان ها توسط قانون و یک نیروی خارجی هدایت می شوند. در شرق جایی برای خواسته های شخصی و گرایش های فردی باقی نمی ماند. در شرق دین و دولت  دو روی یک سکه اند ...

[ دوشنبه 1389/03/24 ] [ 23:57 ] [ فریبا ] [ ]
یاداشت: چقدر با خواندن  این تصنیف غافلگیر شدم و لذت بردم! آینه ای است  در مقابل ملت!

این دود سیه فام که از بام وطن خاست                 از ماست که بر ماست

وین شعله سوزان که بر آمد ز چپ و راست           از ماست که برماست

جان گر به لب ما رسد، از غیر ننالیم                    با کس نسگالیم

از خویش بنالیم که جان سخن اینجاست                 از ماست که بر ماست

ما کهنه چناریم که از باد ننالیم                            بر خاک ببالیم

لیکن چه کنیم ، آتش ما در شکم ماست                 از ماست که برماست

گوییم که بیدار شدیم! این چه خیالیست                   بیداری ما چیست؟

بیداری طفلی است که محتاج به لالاست                 از ماست که بر ماست

ملک الشعرا بهار

[ چهارشنبه 1389/03/19 ] [ 13:30 ] [ فریبا ] [ ]

زنگ کوک  موبایل بلند می شود، ریتمی یکنواخت و ملایم... پس ساعت 7 صبح است...بیدار شده ام.  اما چشمانم بسته است...پلک هایم را بهم فشار می دهم...می دانم که بیدار شده ام . غلت می زنم و در هم می پیچم... نگرانی ها ی شب قبل بار دیگر به مغزم هجوم می آورد... بدنم کرخت می شود... آه! زمانش فرا رسیده است. ساعت 8 صبح باید با آنها روبرو شوم... می ترسم ... از  حفظ این راز بزرگ آنها  دارم دیوانه می شوم ...چه کار کرده ام؟ من ... اما من که افشایشان کردم...مجبور بودم... برای خاطر خودشان بود...

- نه!نباید کسی پی می برد. وظیفه وجدانی ام چه شد؟ - به من اعتماد داشتند. هنوز صدایشان در گوشم است ... سر گیجه دارم... عمدی در این کار نبوده! ... ناچار شدم راز انها را سر بگشایم تا  کمکشان کنم تا کسی باشم که سنت ها را نادیده می گیرد ... کسی باشم که به خاطر انها حتی ریسک  منفور شدن را پذیرفته است  ... اما می دانم که این بار اشتباهم در عین درستی بود! مسئولیت سنگینی بر دوش دارم... اگر مشکلی پیش بیاید چه؟... چشمانم  همچنان بسته است ... چه رنجی ... با این درد مسولیت چه کنم... باید  راس ساعت 8 مدارک را تحویلشان بدهم  مدارکی که  از همه حصارهای جهالت  توده ،رها شوند ... قرار است که آزاد شوند و زندگی را در مکانی بی حصارهای  دروغ و درویی تجربه کنند... من هم حسرت این رهایی را دارم  ... در رخت خواب می غلتم و بهم می پیچم... رهایی! اما با هیولای بی اعتمادی چه کنم؟... آه...باید بلند شوم... دائم در مغزم  زمزمه ای می شنوم ... گاهی فریاد می شود گاهی ناله... – چرا اینقدر دلگرمشان کردی؟ چرا گفتی همه چیز روبراه است؟ ... از اول نباید دنبال کارشان را می گرفتم...  راه گریزی نیست ! –  مگر می شود از خودت فرار کنی؟ دنبال کار آنها را گرفتی چون روح طغیانگرت هم در طلب خواسته انها بود! تو هم مثل آنها  رهایی را می جویی ! ... اما من رازشان را بر ملا کردم! نمی دانند! نمی دانند امروز وقتی با من قرار ملاقات دارند همه قضاوت و داوری اشان خواهند کرد... اگر همه چیز خراب شود؟ از روز اول  نگران بودند و بی اعتماد... تمام امیدشان هستم ! -من امید دیگری باشم ... خنده ام می گیرد...جاه طلب خود خواهی مثل من ... بی رحمی که  فقط یاد گرفته خودش را  در جهت منافع اش توجیه کند... اگر چشمانم را باز نکم از این فشار عصبی دیوانه می شوم... –  امیدوارم آن همه تلاش جواب بدهد... می شود که راضی برگردند؟... این شغل گاهی چقدر ازار دهنده است ؟ در عین تحقق دادن به رویاهاشان  ، باید در حفظ اسرارشان هم سهیم باشی... اه ! اسرار دیگران  ... باید از این نکبت نگرانی ، رها شوم .... چشمانم را باز می کنم ... حقیقت تلخی در انتظارم است...

 

[ دوشنبه 1389/03/10 ] [ 0:42 ] [ فریبا ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

زمانه حادثه رویید با نشانه ی دیگر
چنین زمانه چه سخت است در زمانه ی دیگر
هزار خنجر کاری به انحنای دلم آه
مخوان ، ترانه مخوان ، باش تا ترانه ی دیگر
بهانه بود مرا شرکت قیام گذشته
عطش ، عطش تو بمان گرم ، تا بهانه ی دیگر
همیشه قلب مرا زخم ، زخم کهنه ی کاری
همیشه دست ترا تیغ ،‌ تیغ فاتحانه ی دیگر
سکوت در دل این آشیانه ی ممتد وای
کجاست منزل امنی ، کجاست خانه ی دیگر
خسرو گلسرخی


در این هزار توی به بالاترین لذات که همان لذات عقلی است خواهید رسید.!
امکانات وب
border=0> free counters